یه روزی 6 نفری تو یه اتاق زندگی می کردیم؛هرکدوممون از یه شهر
مرضی(خمینی)،فاطی جیگر(چادگونی)
،فاطی کهی( عباس آبادی)
،عاطفه(کاشمری)، ریحانه( سیرجونی)
هرکدوممون سبک وسیاق خودمونو داشتیم،اما تواین 4سال شده بودیم عین خواهر .....عین خواهر...
پدرمادرمن انگاری پدرمادر اونا بود وبالعکس
حالاهرکدوممون یه گوشه از ایران داریم زندگی میکنیم،دوریم اما قلب هامون به هم نزدیک....
تا حالا خبرای خوب زیادی مثل عقد فاطمه ،قبولی ارشددوستان و ....
شنیدیم اما کنارش خبرای بد مثل فوت پدر فاطی با ئوجی هم بود که خیلی تلخ بود...
گاهی به این فکر میکنم چرا ماانقدر ازهم دوریم ....تاکی میتونیم هم دور باشیم هم قلبمونم برا هم بتپه؟
دوستتون دارم زیاد
